شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

361

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

152 / 5 خدمت ، مراد باج و خراج مرسوم است كه مىبايست بفرستد و نمىفرستاده است . خبر عصيان امير كرمان در كامل ابن اثير در حوادث سال 623 آمده است و چنان كه سابقا ( ص 350 ) گفته شد نام او را بلاق حاجب گفته است . مىگويد سلطان پيشاپيش رسولى بكرمان فرستاد و با او خلعتها براى براق حاجب روانه كرد تا اطمينان حاصل كند و بىپروا بحضور او آيد ، ولى براق دانست كه اين حيله و خدعه است ، با عزيزان خود و متملّكات گرانبهاش بقلعهء محكمى پناهنده شد و قلاع ديگر را بسركردگانى كه بديشان مطمئن بود سپرد و بجلال الدّين پيغام داد كه : بنده و برده‌ام و چون شنيدم كه بدين سمت مىآئى شهرها را براى تو گذاشتم ، كه مال تست ، و اگر مىدانستم كه مرا بجا مىگذارى به خدمت حاضر مىشدم و ليكن مىترسم . رسول برگشت و جلال الدّين دانست كه تسخير قلاعى كه در دست اوست او را ميسّر نخواهد شد ، در نزديكى اصفهان ماند و از براى او خلعتهاى ديگر فرستاد و وى را در امارت كرمان مستقرّ داشت . ضمنا خبر شنيد كه ملك اشرف لشكرى بجنگ شرف الملك و لشكريان سلطان فرستاده است ، برگشت . 155 / 8 پسر صاحب ارزروم ، اين شاهزادهء سلجوقى كه بدين مسيح گرويده و شوهر رسودان ملكهء گرجستان شده بود ظاهرا پسر مغيث الدّين طغرلشاه بن قلج ارسلان بوده است . طغرلشاه را ركن الدّين سليمانشاه در سال 600 ( ظاهرا ) بجاى ملك علاء الدّين سلتقى كه عزل كرد شاهى ارزروم داد ، و علاوه بران ابلستان و بايبورت نيز در تحت حكم او بود ( تاريخ ابن بيبى چاپ عكسى ص 73 و چاپ عدنان ارزى ج 1 ص 105 تا 106 ، و أنساب و تواريخ مسلمين تأليف زامباؤر